
دستانمبسته است
پشتدیواری از حصار ها گم شده ام
چشمانخسته ام را به زحمت باز نگه می دارم
تاشایدراهی به سویت بیابم
راهیهرچند دور ................هرچند سخت
اما.....
گوییتمام راه هارا به رویم بسته ای
بهبن بست کامل رسیده ام
دیگرراهی نمی یابم...
دیگرچشمانم هم توان مقاومت ندارند..
***
نمی دانستم انقدر زودرنگ عوض می کنی......
وکسی راکه مدت ها باتوبوده است رابه فراموشی می سپاری
نمی دانستم تنها محبتهایم بودکه تورا کنارم نگه می داشت
...........وتو هیچ گاهمرادوست نداشتی..........
.........کاش می دانستم.........
برچسب:
نویسنده: jamshid