بسم ربّ الحسیـ ــ ـن

حسیـن ایمظلوم!
ببین که غربت یک شهر با من است امشب
به نام نامی تو
چراغ زمزمه در شهر روشن استامشب
ولی چه غم ما را؟
که عاشقیم و مجازات عشــق سنگیناست
درآن شبی که چراغ خموش خیمه تو
گریز پایان را
مجالرفتن داد
به خیمهگاه تو ماندیم جرم ما این است!
برچسب:
نویسنده: jamshid