سلام نمی دانم چه شد که صفحه را گشودم و بدون مکث واژه ها را جمله
می کنم...
به وقت ساعت رسمی نیمروز جمعه و به وقت ساعت دل همچون
غروب جمعه دلتنگ...
مهربان امام:
از گذشتگان هر که خبر دار مى شد که امت آخرالزمان یگانه راهنماى خود را
فراموش مى کنند دلش به حالمان می سوخت؛
در باورشان نمی گنجید که مى توان بدون خورشید هم زندگى کرد...
ما فراموشت کرده ایم و در عین حال به یادت هستیم ... پارادوکسی عجیب
بدون گرماى محبوب، سرد و یخزده روزگار را می گذرانیم...
دعای فرج ورد زبانمان است اما...هنوز منتظر نشده ایم...
اهل دل را نمی گویم؛روی سخنم با خود و امثال خویشتن است...
قصه پر غصه فراق و جدایى تو را هر اهل دلى که بشنید،
از درد جانش به خزان نشست
روح و جان ما هم به خزان نشسته ولی ما ...هنوز بی خبریم!
این درد را به کجا بریم ؟
ما که باید چشمانمان همیشه اشک آلود نیامدنت باشد .
ماکه باید بغض بزرگى همواره راه نفسمان را بگیرد .
ما که باید برای آمدنت حداقل "انسان" باشیم...
آسوده و بى خیال
به دور از تو به خود مشغول شدیم
آرى همه ما به خود مشغول شدیم
رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد.
نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشواى محبت نماز نیست
و... از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت .
و تو که اینک همه اینها را مى نگرى...
گریه اى غریب بر دلت سنگینى مى کند
چه مدت ها که در هنگام اشک و حزنت از حالت بى خبر بوده ایم !
حال غیبت تو تمام شده و این ما هستیم که هنوز در غیبت کبری مانده ایم
و...تو منتظری...منتظری که ما برگردیم!
تو هر روز چشم انتظارى که ما براى نیکبختى خودمان به سوى تو برگردیم .
اما ما...آقای من:
اى خسته سال هاى طولانى غیبت ،
در دل تار شب ،
در خلوت بى کسى روز ،
آرام بر مى خیزیم ،
با سخن دل رو به تو...رو به تو نماز نیاز می خوانیم
تکبیر عشق می گوییم...
سلام یار می دهیم...
و تو چقدر مهربان
همه گذشته هایمان را ، همه بدى هایمان را ، مى بخشى ، نادیده مى گیرى
مهربان و پر نور...
دل نگرانمان قبل از همه تو بوده اى....ادرکنی
برچسب:
نویسنده: jamshid