خرید بک لینک

درباره سایت

بیا 2 بهشت

امکانات وب

-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->

دیروز که برگشتم خونه همه ی ذوق و شوقم مثلیخ آب شد و ریخت روی زمین...

میدونی فقط بحث نگاه های سنگین وسکوت هانیست، بحث فکرهایی که به سر تو میزنه...

یکیش اینکه به خودت میگی اتفاقایی که قبلن افتاده و تو همه ش با فکر اینکه سوتفاهم بودن خودت رو بابتشون تسلا میدادی، اصلن هم سوتفاهم نبودن و شرایطش که مهیا بشه امکان داره دوباره و دوباره رخ بدن

دیگه اینکه مهم نیستی نه تو نه خونواده ت

مثل وقتی که برادرت درو باز میکنه و سلامش بیجواب میمونه چون بقیه عصبانین...

همه ی لبخند و احترام، تو یه لحظه میتونه باشه یا نباشه، پس تو روی هیچ چیزی نمیتونی حساب کنی

بعد وقتی که دلت گرفته و عروسک هدیه ت رو بغل کردی -چون تو اون لحظه فقط اونه که داره بهت لبخند میزنه- بهت بگن جوجه داشتن بهت خیلی میاد

اونوقته که از زن بودن خودت بیزار میشی

دلت میخواد رحم و هرچی رگ و پی که بهش وصله رو با انگشتات از دلت بکشی بیرون...

ساعت که میگذره همه چیز به روال قبلش برمیگرده الا حال تو که میدونی براشون هیچ ارزشی نداری

و هیچ چیزی اینو از یادت نمیبره

داستان یک روز نه چندان خوب16|521391|7|23|0hotnethotnet10000home101129

برچسب: نویسنده: jamshid تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 16:52

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه