دیروز که برگشتم خونه همه ی ذوق و شوقم مثلیخ آب شد و ریخت روی زمین...
میدونی فقط بحث نگاه های سنگین وسکوت هانیست، بحث فکرهایی که به سر تو میزنه...
یکیش اینکه به خودت میگی اتفاقایی که قبلن افتاده و تو همه ش با فکر اینکه سوتفاهم بودن خودت رو بابتشون تسلا میدادی، اصلن هم سوتفاهم نبودن و شرایطش که مهیا بشه امکان داره دوباره و دوباره رخ بدن
دیگه اینکه مهم نیستی نه تو نه خونواده ت
مثل وقتی که برادرت درو باز میکنه و سلامش بیجواب میمونه چون بقیه عصبانین...
همه ی لبخند و احترام، تو یه لحظه میتونه باشه یا نباشه، پس تو روی هیچ چیزی نمیتونی حساب کنی
بعد وقتی که دلت گرفته و عروسک هدیه ت رو بغل کردی -چون تو اون لحظه فقط اونه که داره بهت لبخند میزنه- بهت بگن جوجه داشتن بهت خیلی میاد
اونوقته که از زن بودن خودت بیزار میشی
دلت میخواد رحم و هرچی رگ و پی که بهش وصله رو با انگشتات از دلت بکشی بیرون...
ساعت که میگذره همه چیز به روال قبلش برمیگرده الا حال تو که میدونی براشون هیچ ارزشی نداری
و هیچ چیزی اینو از یادت نمیبره
برچسب:
نویسنده: jamshid