خرید بک لینک

درباره سایت

بیا 2 بهشت

امکانات وب

-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->

این روزها داستان عشقیبه یاد ماندنیدر دنج آباد در جریان است...

قصه، قصه دو تا آدم عاشقه که با تمام تفاوتهایی که با هم دارن و تمام اختلاف نظرها، باز هم عاشقانه درکنارهم زندگی میکنن... چیزی که یه روزی تو مخیله هیچکدومشون نمی گنجید با این همه اختلاف اینجوری شروع بشه و ادامه پیدا کنه!

این داستان واقعی است !!!

من آدم مذهبی بودم! الانم هستم... اما نه از این آدمای دگم بسته که نشه با یه من عسلم خوردشون، نه! اتفاقا به اندازه خودم روشنفکر هم هستم...

همیشه از بچگی به ازدواج فکر می کردم! به اینکه کی می خواد در آینده شریک زندگیم بشه. اما همیشهاز همون بچگی خیلی نمی تونستم با جنس مخالف ارتباط خوبی برقرار کنم، شاید به این خاطر بود که آدم غدی بودم و خودمو برتر از دیگران می دیدم و شاید هم چون یاد نگرفته بودم چطوری میشه با آدما ارتباط برقرار کرد! شایدم خجالت می کشیدم با دخترا سربحث رو وا کنم، نمی دونم اما دایره ارتباطم خیلی محدود بود! کلا ارتباط من با جنس مخالف محدود بود به مادرم، خواهرام، خاله ام و یه دختر همسایه که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و خوب برام یه چیزی بود شبیه خواهرام! حتی با دختردایی هام هم هیچ ارتباطی نداشتم! البته با اونا که الانم ندارم...

خلاصه زد و ما دانشگاه قبول شدیم! دوره کاردانی هم من بودم و چند تا نره خر دور و برم و اصلا از جنس ظریف خبری نبود... کم کم داشتم ازخودم ناامید می شدم! همه دوستام 10 تا 10 تا دوست دختر داشتن، اما من نه تنها هیشکی تو زندگیم نبود که اصلا اینکار رو دون شان خودم می دونستم... به نظرم می اومد که باید تمام عشق مو جمع کنم و همه رو نثار همسرم کنم! اما با این وضعی که من داشتم، خوب کسی رو نمی تونستم جذب کنم، که همسرم بشه و بعدش عشق مو نثارش کنم!!!

درهر حال وارد دوره کارشناسی که شدم اوضاع یه کم بهتر شد! هر از گاهی با دخترا هم می نشستیم و می گفتیم، اما تمام حال اون دوره هم به این بود که با چند تا از دوستام، دخترا رو بذاریم سر کار و مسخرشون کنیم و بخندیم و عشق و حال! اصن یه وضعی...

گذشت و گذشت تا اینکه ما ارشد قبول شدیم و ازشهرستان آمدیم تهران! گفتم یه ماه زودتر از شروع دانشگاه بیام که به اوضاع مسلط بشم و با طیب خاطر برم برای درس و تحصیل... اوضایی بود... شهرما کجا اینجا کجا... تو خیابون پر گرگ، تو مغازه ها پر گرگ، همسایه بغلیمون گرگ، رئیس ساختمون گرگ... خلاصه هرجا سرمی چرخوندی فقط گرگ می دیدی... به جون مامانم دروغ نمی گم... ترس و دلهره ای عجیب سراپای وجودمان را فرا گرفت! چونان بزی درلباس آدمیزاد از دیدن این انسان های گرگ نما بر خویشتن خویش می لرزیدیم و بروز نمی دادیم...

به هر حال سعی کردم خودمو با شرایط وفق بدم تا کمتر دچار آسیب های روانشناختی و از این دست آسیبها بشم... تا اینکه این یه ماه سپری شد و مدرسه ها وا شد و ولوله بر پاشد و ....

روز اولی که رفتم سر کلاس که از قضا دیر هم رسیدم! کلاس روانشناسی داشتیم و خوب منم مثل یک بچه شهرستانی ساده دل رفتم و ته کلاس نشستم! یه کلاس کوچیک با درو دیوار رنگ و رو پریده خاکستری! سه ردیف صندلی با حضور 7 تا دختر و 4 تا پسر! گفتم یا خدا اینجا کجاست، من کیم و هنوز در این عوالم بودم که استاد گفت شما خودتو معرفی کن... سعی کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و برای همکلاسی هایی که گویا قبلا خودشون رو معرفی کرده بودن، به ایراد سخنرانی پرداختم که من کیم و چیم و ازکجا اومدم و اینا...

بغل دست من یه جوان ترک خوش صحبت نشسته بود که درهمون برخورد اول شد رفیق شفیقی که منواز اون تنهایی و غربت بیرون بیاره! کنارشم یهجوانترکه ایبا قدیبلند، با موهایلختی که روی شونه هاش ریخته بود و خیلی پرچونگی می کرد درحدی که حالم داشت ازش به هم می خورد نشسته بود، و آخرین نفر هم یک جوانک خوش بر و رو، سرخ و سفید، تپل و کمی چاق با یه ریش بزی و سبیل ازبناگوش در رفته نشسته بود! با اینکه سعی کرده بود جوری تیپ بزنه که هیبتش آدمو بگیره اما موهای بلوند و چشمای روشنشکار رو خراب کرده بود! بیشترشبیه جوک بود تا یه نره لات خفن...

خلاصه این کلاس به انتها رسید و بچه ها کیف و کوله هاشونو جمع می کردن که این دوست بغل دستی مون، با اون لهجه خوشکلش صدا شو بلند کرد و یکی ازخانومایی که ردیف جلو نشسته بودن رو مورد خطاب قرار داد، لحنش هنوز تو گوشم هست گفت خانوم توکلی... نظرم جلب شد که ببینم این خانوم توکلی کیه، ایشونم برگشت و در جواب دوستومن گفت جانم!!!!!!!! و این جانم بود که ناخود آگاه جان ما رو با خودش برد... و صدایی آرام آرام در قلب ما نجوا کرد که ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟...

و این داستان ادامه دارد...

داستان عشق (قسمت اول)16|521391|7|23|0hotnethotnet10000home101131

برچسب: نویسنده: jamshid تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 16:52

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه