یادم هست که خیلی وقت پیش ها گفته بودم زمانیکه ناراحتم و عصبانی دوست ندارم کسی پا پی ام شود که آی بچه آدم چه می شودت و چرا اخم و چرا تخم!!!
یادم هست گفته بودم این حس می گذرد و بگذار و به دیگران بگو بگذارند که بگذرد...
گفته بودم گیر سه پیچ اطرافیان بیشتر غمگینم می کند و دیرتر این حال لعنتی می گذرد...
اما...
حتی تو که می گویی دنیا نباشد اگر اخم بر چهره ات ببینم هم همان کردی که دیگران...
ای من به قربان قلب کوچکت که طاقت اخم مرا ندارد...
به عشقی که بین ماست قسمت می دهم که در آن حال پاپی ام نشو، و از اطرافیان هم بخواه که نشوند...
هر سوالی که چرا ناراحتی و چرا اخم داری و...زجرآورترین لحظات زندگی رابرای منایجاد می کند!!!و ازهمه بدتر اینکه باید خشمی بر خشمم افزوده گردد و غمی برغمم، اما دم بر نیاورم که مبادا کسی رنجیده خاطر شود...
این شروع ماجرایی بود که باعث شد برای اولین بار در کنارتو احساس تنهایی کنم...
وقتی که آمدم در آغوشت بگیرم و دیدم رختخوابت راجدا کردی!!!
وقتی که آمدم ببوسمت اما دیدم پشتت را به من کردی!!!
و چه شب سختی بود آن شب...
و چه قدر سخت تر بود و دردآور تر زمانی که گفتی تو چون خودخواهی برای بهبود روابط قدمی پیش نمی گذاری و همیشه حق به جانب صحبت می کنی...
و مگر چه شد که روابط خراب شد و من خودخواه؟
به هر دلیلی من عصبانی شوم، آیا حق بروز احساسم را ندارم؟
آیا بروز این احساسم روابط را خرابکرده که حالا نیاز به پیش قدم شدن هست؟
این سخن آنقدر قلبم را به درد آورد که این غم هرگز از یاد نخواهد رفت...
برچسب:
نویسنده: jamshid