داستان تو را که خواندم دیدم چقدر شیرین میشود همه چیز را بیانکرد
جوری که از ابتداش آدم احساس کند دارد یک لیوانشربت آلبالوی خنک مینوشد
حق با توست
این روزها داستان عشقی عجیبی در دنج آباد درجریان است
من هم داشتم راه خودم را میرفتم...
دلبستگی های خودم را داشتم، تصمیم هایم و البتهشعارها...
هزار راه نرفته را رفته بودم و به شکستن تابوهاعلاقه ی زیادی داشتم....دیواری نبود که روبرویم علم نکرده باشند و دورش نزده باشم
به هر منطق و برهانی ایرادی میگرفتم ویک جدیدشرا میساختم
به عشق...راستش اعتقاد داشتم حتی به عشق در یکنگاه هم باور داشتم چه بسا که میپنداشتم روح آدم ها برای با هم کنار آمدن به زماننیازمند نیستند....هم جنس که باشند با یکدیگر می آمیزند
دوست داشتن را تنها داروی بشر میدیم
تنها چراغ و توشه ای که میتوانست آدمی را ازوادی سیاه جهل و ناامیدی و خستگی های روزمره گذر دهد و به چشمه های زلال و گاه گاهفراغت یک زندگی زمینی برساند
یک منشور که نورهای عادی را به نورهای رنگارنگزیبا تبدیل میکند و کیمیاگری که از مس وجود آدمی طلا میسازد
پس به دنبال اشاعه عشق و دوستی بودم و تمامتلاشم را میکردم که به الگکوی ذهنی خودم نزدیک شوم
سخت دغدغه راه انداختن یک کسب و کار را داشتم
و خیلی دلم میخواست با آگاهی و بصیرت تازه به دستآورده ام پس از حماقت های فراوان دوران جوانی به تفریح و لذت بردن از زندگیبپردازم
دیدم اینطوری نمیشود...که هرکس بیاید و روینیمکتش بنشیند و بعد از کلاس برود و همین؟!
گفتم تولد شاید دست مایه ی خوبی برای گردهمایی وصمیمیت بیشتر باشد
تولد یکی از دوستان را بهانه کردم و پیشنهاددادم که به کافه ای برویم و چیزی بخوریم
هنوز خاطره اش را نگه داشته ام
روی دستمال کاغذی زردرنگی همه مان به یادگار خطو امضایی گذاشتیم
تو برایم نوشته بودی:
در دل سیب دانه ها اندک... در دل دانه سیب هابسیار
خط خوبی داشتی...شعرهای زیادی از بر بودی...شعرهم میگفتی... صدای خوبی داشتی...دستانت پر از اعتماد بود
برای یک دوست خوب بودن مگر دیگر چه چیز لازمهست؟ روی تمام اینها یک نگاه آرام و دوستانه و مهربان محجوب هم اضافه کنی همه دیگرهمه چیز تمام است
آدم ها به جفت شدن علاقه زیادی دارند
ما شدیم دو گروه 5 نفره
بعد دو گروه 2 نفره و بعد هم فقط من ماندم و تو
درس میخواندیم و پروژه انجام میدایم و پایان ترمرا جشن میگرفتیم و تاتر و سینما میرفتیم و شبهای امتحان تا دیروقت کتابخانه یمرکزی بودیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم....
برای هم شعر میخواندیم و کم کم به خودم آمدم ودیدم تو شده ای دوست خوب خوب من
حرف ازدواج که بینمان پیش آمد...هنوز هم ازدواجرا امر مردودی میدانستم...گفتم با تو ماندن را دوست دارم اما ازدواج را نه
ناخواسته قلبت را شکستم...آخر، ازدواج برای منیک چیزی بود شبیه سفر به مریخ
فکر کردی دارم دست به سرت میکنم شاید...بعد تماماون گفت و گوها رفتیم و با هم چند سیخ جگر زدیم و من به خوابم هم نمیدیدم که 15ماه بعد توی شهر تو و با خانواده ات جگر خواهیم زد و خیلی بیشتر مزه خواهد داد
هر کدام رفتیم خانه هایمان و از نظر من همه چیزتمام شده بود
از نظر تو هم همینطور بود...
ولی خوب اوضاع اینجوری نماند...چند وقت بعدشرفتی سفر و هر روزش برای من هزار روز گذشت...دیدم که ای دل غافل بد جوری به وجودتعادت کرده ام...عادت که نه... انگار که بودنت در زندگی من یک چیز واجب باشد والبته بدیهی
خواستم که زود زود بیایی
سرما خورده بودی...برگشتی وقتی دیدمت با کتوشلوار و پیراهن سیاه و صورت تراشیده و سفید دلم قرص شد
فهمیدم که بدون اینکه من بفهمم یک اتفاق هایی درمن افتاده و من مبتلا به حضور تو شده ام
روزها گذشتند و من تغییر میکردم مثل روزها درطول فصل ها
به خودم گفتم ازدواج با تو اگر باشد قابل پذیرشاست
آن روزها تو نگران خط قرمزهایت بودی و من نگرانهویتم و آزادیم
از تو خواستم که شرط برابری حقوقمان را رعایتکنی...پذیرفتی...با هم زندگی میکنیم به شرط اینکه هرکسی که خواست بگذارد وبرود... ماندمان به دلخواه خودمان خواهد بود نه به اجبار
گرچه هنوز وقت نکرده ایم شرطمان را قانونی کنیماما تعهدش را همان وقت به هم دادیم
و قول دادیم که مراقب حریم هایمان و همه ی تفاوتهایی که با هم داریم باشیم
گفتم تفاوت یادم آمد چند ماه آزگار شده بود کهدنبال یک تفاهم کوچک میگشتیم، پیدا نکردیم که نکردیم تا آنکه یک روز در امیرآبادقدم زنان میرفتیم که فهمیدیم هر دو به کتابخوانی و شعرخوانی با صدای بلند علاقهداریم
گذشت و گذشت و الان رسیده به جایی که شده ایممثل گروه سرود و همفکر و هم سلیقه
البته با حفظ همه ی آن یک دنیا تفاوتی که بینمانبود
فراز و نشیب های زیادی داشته ایم توی این مدت
تو در تمام لحظاتش کنارم بودی
همدیگر را شاد کردیم و آزردیم
تازه یاد گرفته ایم پیش هم خوابمان ببرد J
تازه داریم میفهمیم دوست داشتن زیاد بین آدمهایی با روح های هم ریشه طوفانیست که زندگی آنها را به هم میریزد و از نو میسازد
تو مقدمه و متن و منتهای زندگی جدید من هستی
زندگی که خیلی دوستش داشته ام تا به حال و دلممیخواهدبیشتر و بیشتر دوستشبدارم....
برچسب:
نویسنده: jamshid