خرید بک لینک

درباره سایت

بیا 2 بهشت

امکانات وب

-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->-->
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و بخاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به آنها گفت:”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب و حشی از آن سوی تپه ها بر گشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند.کشاورز گفت: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش بشدت شکست.
این بار همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند و به او گفتند:”چه آدم بد شانسی هستی؟”
کشاورز لبخندی زدوجواب داد: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان ده را برای خدمت در جنگ با خود بردند به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.این بار مردم با خود گفتند: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند

پست زیبای بهنام در دنج نماا
حکایت بر گرفته از پست بهنام کاربر شبکه اجتماعی دنج نما12|551391|7|22|6hotnethotnet10000home1011111

برچسب: نویسنده: jamshid تاريخ: شنبه 22 مهر 1391 ساعت: 12:55

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه